
توی دوران خدمت پشت ساختمان ما یه کوه بود غروبهایی که وقت میشد میرفتم توی حیاط پشت و با کوه گاهی درد دل غربت و گاهی دعوا میکردم یه روزی خودروهای راهسازی اومدن تا دل کوه رو بتراشن و وسطش یه زمین فوتبال در بیارن دو سه روزی که مشغول بودن بعدش دیگه کارشون خوابید پرس و جو که چیشد کاشف به عمل اومد که کلی طلا و عتیقه در آوردن از اونجا یعنی در این حد هم شانس میاد دنبالم ولی پشیمونش میکنم...
ادامه مطلب